محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

833

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

از او اندر خواهم . قتيبه نامه نوشت چنان كه او خواست . و سليم برفت و عبد الرّحمن را گفت كه مردى چند با من بفرست تا بر سردره ها بباشند تا چون من بيرون آيم ، راه بازگشتن بر من نگاه دارند . عبد الرّحمن گروهى با وى بفرستاد و بفرمودش كه آن كنند كه او گويد . و سليم روى به نيزك نهاد و خروارها طعام با خويشتن برداشت . چون پيش نيزك شد او را گفت : مرا بسپردى ؟ گفت : من ترا نسپارم ، و ليكن تو عاصى شدى و غدر و خيانت كردى . نيزك گفت : پس راى چيست ؟ گفت : آنكه برخيزى و پيش قتيبه شوى كه او عزم آن همى كند كه اين زمستان اينجا باشد ، اگر خود هلاك خواهد شدن . گفت : بىزينهار چگونه شود ؟ گفت : من پندارم كه او ترا ايمن كند و آزار تو اندر دل نكند ، و ليكن چنان كه مىبينم مصلحت آن است كه برخيزى و تنها پيش او شوى چنان كه كس نداند ، كه من اميدوارم كه اگر اين بكنى شرم دارد و از تو خشنود شود . گفت : تو مرا بينى كه مصلحت است كه چنين كنم ؟ گفت : بينم . نيزك گفت : من همى بر خويشتن بترسم كه قتيبه هم آن گاه كه مرا ببيند بكشد . سليم گفت : من آمدم كه ترا چنين مشورت كنم ، و ليكن اگر بكنى كار تو به نزديك او نيكو شود ، پس اگر فرمان نكنى بازگردم . گفتا : بارى به نزديك ما چاشت خور . سليم گفت : مرا اندر اين شغل چنين چيزى نبايد ، و با من طعام بسيار است . و بفرمود تا آن طعامها را كه داشتند پيش ايشان آرند . و مردمان نيزك چون طعام خوردنى ديدند كه تا در حصار بودند نديده بودند ، همه درافتادند و غارت كردند . نيزك را اندوه آمد سخت . سليم گفت : يا ابو الهيّاج ، من ترا نصيحت كنم اين ياران تو ستوه شده اند ، و اگر حصار درازتر شود من بترسم كه ترا بسپارند . برخيز و به نزديك قتيبه شو كه اميد دارم كه كار بر مراد تو باشد . گفت : من بىزينهار نتوانم شدن . گفت : او ترا ايمن كرد و مرا تو اندر اين متهم مىدارى ؟ گفت : نه گفت : پس برخيز و بياى با من . ياران نيزك گفتند سخن سليم بشنو كه او جز راست نگويد و او ترا نصيحت كند . اسب خواست و برنشست و گروهى از خويشان و يارانش برنشستند و از قلعه